دراز کشیدن در تاریکی مطلق، وقتی که فرقی نمیکند چشمت را باز کنی یا بسته، یکی از لذتبخشترین کارها برای من است. برای همین مرا معمولا بعد از ظهرهایی که خسته استم در کمد مامان و بابا پیدا خواهید کرد که با در بسته در تاریکی مطلق خوابیدهام.
دراز کشیدن در تاریکی مطلق، وقتی که فرقی نمیکند چشمت را باز کنی یا بسته، یکی از لذتبخشترین کارها برای من است. برای همین مرا معمولا بعد از ظهرهایی که خسته استم در کمد مامان و بابا پیدا خواهید کرد که با در بسته در تاریکی مطلق خوابیدهام.
حتما دلم برای دستپخت مامان تنگ خواهد شد.
مخصوصا اگر چمنها تازه آبیاری شده باشند. مخصوصا اگر هوا گرم باشد.
من در ۲۱ سالی که از خدا عمر گرفتهام فقط دفعات انگشت شماری پیش آمده که یکی از ماژیکهای پیش تخته سفید را برداشته باشم که بنویسم و ماژیک پررنگ بوده باشد! همیشه خدا باید یک خط را سه چهار بار میکشیدم و ماژیک را با تمام قوا فشار میدادم که مردم بتوانند بخوانند چی نوشتهام. ولی وقتی ماژیک را برمیداری که بنویسی و ماژیک پررنگ است... ای جان! یک حس رضایت و خوششانسی مرا فرا میگیرد که نگو و نپرس :)
بچهها معمولا به من نزدیک نمیشوند مگر اینکه خیلی سرحال باشم و خودم همراهشان تعامل کنم. اما یک دختر ۸ ساله است که باهوش و مهربان است و ما با هم خیلی دوست استیم. گاهی همینطوری در راه روان استم و نمیدانم از کجا پیدا میشود و بغلم میکند. آخ که خوب است.
نماز صبح که بخاطر خراب کردن خواب تکلیفش روشن است. نماز ظهر و عصر هم که طولانی. خوشی فقط وقتی رکعت سوم نماز مغرب حواست را جمع میکنی که ببینی چه رکعتی استی و متوجه میشی آخریش است :)
آخرین باری که از وسایل نقلیه عمومی استفاده کردم یادم نیست. در بگیری کرونا!
+ شما از این شادمانیهای کوچک به ذهنتان نمیرسد؟ در کامنت با دیگران شریک شوید.
حس قدرت دارد وقتی جلو افتادن چیزی را میگیری.
مخصوصا اگر چیزی که در حال افتادن است نوزادی، سگی، زندهجانی، چیزی باشد.
شنیدن آهنگ دلخواهت وقتی توقعش را نداری همیشه خوب است. حالا چی وسط یک پلیلیست باشد که یادت نبوده آهنگت داخلش است، یا کسی در خیابان آهنگت را بلند پخش کند. برای من بیشتر از همیشه وقتی لذت بخش است که داخل موتر میشوی و رادیو را روشن میکنی، آهنگت شروع به پخش کردن میکند، تو صدای رادیو را تا آخر بلند میکنی و شروع میکنی به خواندن :)
آن لحظهایی که با عجله کلید را در قفل در میندازی، از در داخل میشوی و کیف و وسایل را در راهرو پرت میکنی، در مسیر تشناب دکمه پتلون را باز میکنی، خودت را به تشناب میرسانی و فقط رها میکنی... هیچکدام از حسهایی که تا حالا نوشتم با آرامش این حس برابری نمیکنند. هیچکس هم نمیتواند انکارش کند! آرامش جیش کردن بعد از یک روز طولانی حس نابی است و شما هم این را میدانید :)